سلام به شما دوستان عزیز، وقتتون بخیر خیلی ممنونم که دارید به این فایل از پروژه‌ی نیلوفر مرداب گوش می‌کنید توی این گفت‌وگو خیلی خوشحالم در خدمت فردی هستیم که خیلی خاصه.

 می‌خوام یه چیزی رو خیلی صادقانه بگم فرصت نشده خدمت خودشون هم بگم و اون هم این هست، اولین بار که سخنرانی ایشون رو دیدم وحشت کردم از این که خدایا یه آدم چقدر می‌تونه مسلط و مطمئن باشه و اوایل کارم بود و واقعاً باید بگم ترسیده بودم از این که شما چقدر مطمئن، مسلط، انگیزشی و واقعاً خاص و متفاوت این کار رو انجام میدید و واقعاً یکی از کسایی که خیلی چیز راجع بهش از در حقیقت سخنرانی و رفتارشون یاد گرفتم اینجا حضور دارن آقای حمید امامی نازنین یه فرد خیلی خاص متفاوت و با حرفای قشنگ و امروز گفت‌وگوی صحبتمون بیشتر میره سمت خدمات، کسب و کارهایی که جنسشون خدماتی هست، خب آقای امامی یکی از تخصص‌هاشون بحث بیمه هست و رکوردهای خیلی خوبی دارند به عنوان تقریباً شناخته شده‌ترین فرد توی آموزش بیمه توی ایران من میدونم ایشون رو و خیلی‌های دیگه و خیلی خوشحالیم که در خدمتشون هستیم،

محمد پیام بهرام پور(پ.ب): آقای امامی سلام

حمید امامی( ح.ا ): سلام روزتون بخیر من هم خیلی خوشحالم جناب بهرام‌پور، یادمه اولین باری که ما همدیگه رو دیدیم توی سالن انصار بود و اونجا هم من خیلی خوشم اومد از این که یه جونی انقدر فعال و پر انرژی و پر انگیزست و خاطرم هست علی‌رغمی که پنج، شش سالی فکر کنم می‌گذره چند بار من رو استیج من از شما یاد کردم و بعد از این که سخنرانیم تموم شد اومدم پایین یه مصاحبه‌ای شما با من گرفتید و فکر می‌کنم توی آپارات هنوز باشه.

من خیلی خوشحالم که از این طریق می‌تونم ارتباط برقرار کنم با دوستانی که دارن صدای مارو میشنون و خیلی خوشحالم و تشکر میکنم از اینی که این فرصت رو دادین و صدای من رو میشنون)

( پ.ب): مرسی، مرسی آقای امامی و قطعاً استفاده می‌کنیم. اگر موافق باشین با داستان شما شروع می‌کنیم داستان او پسرکی که، بقیه‌ش با شما…

( ح.ا ): این پسره ۱۳ سالش بود که یه دفعه چشاشو باز کرد دید که افتاده وسط اقیانوس، از کشتی زندگی پرتاب شده تو اقیانوس زندگی، دنیا پیش چشمش تیره و تار بود و بزرگ‌ترین پشتیبان هر فرزندی پدرشه مخصوصا که پسر هم باشه. خب پدرو از دست داد و این از دست دادن پدر همون پرتاب شدن وسط اقیانوس زندگیه و تجربه‌ی دو تا زندگی متفاوت ظرف یک سال باعث شد که مجبور بشه عضلات قوی‌تری برای شنا کردن در خلاف جریان آب رو تجربه بکنه. من اون سال‌ها با هر مشکل و بن‌بستی که مواجه می‌شدم ناله می‌کردم گله می‌کردم شکایت می‌کردم خدایا چرا؟ چرا من؟ چرا باید این سختی‌ها رو من بکشم؟

( پ.ب): چه مشکلاتی بود؟

( ح.ا ): مشکلات خب از ۱۳ سالگی باید کارگری می‌کردم درس نمی‌تونستم بخونم به خاطر شرایط خاصم و مجبور بودم صبح تا شب کار کنم

( پ.ب): هزینه خانواده هم با شما بود بخشیش؟

( ح.ا ): نه نه نه هرگز، من هرگز برای برادرام، خواهرم، مادرم هیچ هزینه ۱ ریالی رو من هرگز انجام ندادم و نه اینی که من نخوام مادرم این اجازه رو به هیچ کدوم از ما نداد و با تمام قدرت این زن ایستادگی کرد در مقابل همه این مشکلات و بچه‌هاشو اونجوری که دوست داشت رشدشون داد و سختی‌های زیادی بود تو مسیر زندگی من، پر فراز و نشیب. فقط از ۱۳ سالگی به بعد می‌خوام بگم اینجوری هزینه‌های شخصیم رو کلا خودم می‌دادم از کاری که انجام می‌دادم

( پ.ب): کارگری می‌کردین؟

( ح.ا ): کارگری می‌کردم و تحقیر می‌شدم. تحقیر شدنا باعث شد که من به درس خوندنم فکر بکنم. برای این که درس بخونم مجبور شدم که کتابا رو بخرم یک دستگاه ضبط صوت هم بخرم اونو و کاست‌های سونی اون موقع رو که کاست‌های دوساعته رنگ آبی داشت برای این که هی زیاد روش پر کنم و پاک کنم شبا صدای خودمو ضبط می‌کردم و صبح‌ها که پشت چرخ خیاطی می‌نشستم پا می زدم اینارو گوش می‌کردم

( پ.ب): درس‌هاتونو یعنی؟

( ح.ا ): آره درس‌هارو گوش می‌کردم و تابستون‌ها متفرقه میرفتم امتحان می‌دادم دو سال سه سال یک کلاس می‌اومدم بالا و مشکلات این‌جوری داشتم و این‌ها همه دست به دست هم داد تا از من یه آدمی ساخت متفاوت ولی همین فشارها یه جاهایی می‌بریدم مثلاً تو ۲۳ سالگی ورشکستگی شرایط بد اقتصادی بحران‌های اون موقع من رو راهی رو جز خودکشی برای من باقی نمونده بود

( پ.ب): اون موقع یعنی چه سالی میشه؟ زمان جنگ بوده؟

( ح.ا ): میشه ساله، آره جنگ بود، سال‌های جنگ بود من سربازیمو تموم کرده بودم اومده بودم از سربازی بیرون یه یک سال و نیم هم کار کردم بعد از اون دچار این بحران‌ها شدم سربازیمم خودش یک ماجرا و داستانی بود با ۱۸ ماه خدمت، خدمت سربازی ۱۸ ماهه بود ما رفتیم سربازی یه ماه خدمت نکرده یه دفعه گفتن شد دو سال، نزدیک به پایان دوسال که میشد یه دفعه گفتن ۶ ماه هم باید احتیاط خدمت بکنید این ۶ ماه احتیاطه هم ما رو یواش یواش برد به سمتی که فشارهای کار و زندگی و هزینه‌ها و این مسائل باعث شد که سر نافرمانی بذارم و ۶ ماه و ۱۸ روز هم اضافه خدمت کنم یعنی سربازی منم آخه درست مثل بقیه سربازی‌ها نبود آره وضعیت‌ها به این شکل بود و هر چه که اومدم جلوتر باز یه سری مسائل دیگه یه مشکلات جدید هر کدوم از این‌ها خودش یک دلیلی داشت برای این که من دیگه زندگی رو ادامه ندم ولی مجبور بودم این مسیر رو طی بکنم یه مصاحبه تلویزیونی من داشتم خبرنگار از من پرسید که چی شد که حمید امامی راه موفقیت را انتخاب کرد و این راه رو رفت؟ گفتم حمید امامی راهی رو انتخاب نکرد حمید امامی چاره‌ای جز اینی که این مسیر رو بره نداشت. من اگه یه راه ساده‌تری بود قطعاً همونو می‌رفتم من راهی جز این نداشتم و مجبور بودم همین راه رو برم و نتیجه‌ی اون راه رفتنم این بود و من می‌دونستم که چی رو نمی‌خوام، من چه جور زندگی‌ای رو نمی‌خوام این رو می‌دونستم و مهم‌تر از این که چی رو نمی‌خوام این بود که می‌دونستم چی رو می‌خوام پس رفتم دنبال آنچه که می‌خواستم، آنچه که می‌خواستم یه شرایط متفاوت بود به هر حال توی این مسیر سه بار من ورشکست شدم از بحث کاریم، تو کار بیزینس بودم آسیای میانه، روسیه، ترکیه کارهای تجاری انجام میدادم.

( پ.ب): یعنی از کارگری رشد کردین تا اونجا ؟

( ح.ا ): هی رشد می‌کردم میومدم بالا با سر میومدم پایین دوباره میومدم بالا یه دو متر بالاتر دوباره با سر بیا پایین

( پ.ب): محکم‌تر هم می‌خوردین زمین ؟

( ح.ا ): محکم‌تر هم می‌خوردم آره، تا زمانی که من یه حالت تقریباً تعادل نسبی برقرار شد که گفتم خب حالا این دیگه یه روال زندگیه که من اونجا با یه سمیناری آشنا شدم آقای کلوین کلاین بود سخنرانی ایشون رو که شنیدم

( پ.ب): ده سال پیش میشه؟

( ح.ا ): آره ده سال پیش میشه توی برج میلاد بود از اونجا من یه مقداری شرایط زندگی و شکل رو عوض کرده بودم حالا می‌خوام این مدل زندگی کنم و این سبک رو انتخاب کنم با انتخاب اون سبک یواش یواش مسیر عوض شد و این اون کار من محکم‌تر شد. تو کار بیمه دیدم خب هر چی میرم جلوتر راه رو برای خودم بازترش می‌کردم و آن چه که بودم راضی نبودم همیشه از خودم می‌پرسیدم :

اینی که الان هستی همه‌ی اونی که می‌تونستی باشی هست؟

اگه همش نیست پس تو کم گذاشتی، کم نذار

اگه میخوای قهرمان المپیک زندگی بشی

 تو هیچ ثانیه‌شو نباید از دست بدی.

خیلی از دوستان الان میگن که تو چه طوری در سال بیش از ۳۰۰ روز سمینار و سخنرانی و کارگاه آموزشی داری؟

( پ.ب): شهرهای مختلف

( ح.ا ): شهرهای مختلف

( پ.ب): واقعا فکر کنم شما رکورد دارید دیگه درسته؟

( ح.ا ): نمیدونم من حساب کردم حداقل در سال ۳۰۰ تا پرواز دارم بعضی روزها من به سه تا پرواز میرسم یعنی مثلاً ۵ صبح پرواز دارم برای اهواز شب از اهواز میرسم تهران ساعت ۱۱ شب باز یه پرواز دارم فرضاً برای تبریز این پروازها و این‌ها باعث میشه که من فشارهای زیادی رو تحمل کنم بخشی از پرده گوش من پاره شده بخاطر همین فشارهایی که اختلاف فشار و وقتی که دکتر رفتم گفتش که آره اینا عوامل فشارهایی که …

( پ.ب): پرواز ؟

( ح.ا ): آره پروازیه، مادر من چند وقت پیش زنگ زد مادر آخه این گوش تو اینجوری شده این چه وضعیه این چه جور زندگیه نکن این کار رو با خودت داری چیکار می‌کنی؟

گفتم مادر جان چه اشکالی داره؟ پرده گوشم پاره شده در ازای این پرده گوش پاره شدنش چه چیزهایی رو بدست آوردم؟

در ازای این پرده گوش پاره شدن‌های من این همه دست آورد دارم این همه تونستم تو زندگی آدما تأثیر بذارم تغییر ایجاد بکنم. شما اون‌ها رو نمی‌بینی فقط همین پاره شدن پرده گوش رو می‌بینی؟

( پ.ب): یعنی بهای اونه ؟

( ح.ا ): این بهای اون‌هاست، اون دست آوردهاست وقتی که مردم میان تو سمینار من یه ماه پیش کمتر از یه ماه پیش من توی شهرستان ؟؟؟ یه سخنرانی داشتم فکر می‌کنم نزدیک به سه هزار نفر آدم اونجا حضور داشتن. خب وقتی که من می‌بینم سه هزار نفر اینجوری با شور و اشتیاق دست میزنن سر پا وایمیستن و بعد میان به من تشکر می‌کنن که این سخنرانی‌تون اصلاً ذهن ما رو به سمت دیگه برد. اینا باعث میشه که به من انرژی بده حس خوب بده، خب در ازاش اینم بهاشه که پرداختم

( پ.ب): و این ویژگی آدم‌هاییه که رسالتشون معلومه ؟

( ح.ا ): من مأموریت دارم تو زندگیم، مأموریت من اینه که :

  • کمک کنم به آدم‌ها تا بتونن خودشون ‌رو پیدا بکنن،
  • ارزش‌های خودشون رو پیدا بکنن،
  • و خودشون رو به خودشون اثبات بکنن
  • و تو کار من مأموریت من اینه که کمک کنم هر انسانی یک بیمه عمر داشته باشه.

این تو بحث کاریه بیمم هست و تو بحث آموزشم  مأموریتم این هست که :

هر روز یاد بگیرم، یاد بگیرم، یاد بگیرم، تلاش کنم و هر چه که می‌آموزم رو بهترش کنم

به قول آقای استیو جابز میگه دنیا رو همین جوری که هست تحویل نگیر

( پ.ب): همین جوری که هست تحویل گرفتی تحویل ندی ……

( ح.ا ): آره تحویل نگیر همین طوری، که همین جورم هم تحویل بدی بری باید اثر خودتو روش بذاری، دنیا رو تغییر بدی ،تو باید دنیا رو به جای بهتری بکنی و تحویل نفر بعدی بدی منم همین آموزش‌ها رو بگیرم بهترش کنم ارزش بیشتری براش اضافه بکنم و اونو تحویل دیگران بدم و دیگران از این رشدشون لذت ببرن. و یک رویا دارم اونم اینه که صد سال بعد از مرگم بگن که اون تأثیرگذارترین مرد قرن صنعت بیمه بود. و فکر می‌کنم که توی این راستا تونستم تأثیرگذار باشم.

( پ.ب): فکرکنم خیلی صد سال هم نیاز نیست، مشخصه

( ح.ا ): شما لطف دارید

( پ.ب): زنده باد، نه اینو واقعاً میگم و واقعاً دمتون گرم آقای امامی. خب بریم سراغ بحث اصلی الان شرایط ایران خوبه یا بد آقای امامی؟

( ح.ا ): خب من یه چیزی رو قبلش بگم بعد وارد این بحث بشم، ببینید من امروز که نگاه می‌کنم به گذشته می‌بینم همه جا برای من تهدید بود و همه‌ی این تهدیدها شد فرصت من خیلی جاها میگم مرگ پدر من به ظاهر بزرگ‌ترین تهدید زندگی من بود ولی در باطن بزرگ‌ترین فرصت زندگی من بود. چون اگه پدر من زنده بود خب خیلی جاها نمیذاشت من شکست بخورم نمیذاشت اشتباه بکنم.

( پ.ب): حمایتتون می‌کرد

( ح.ا ): نمیذاشت زمین بخورم آره دقیقاً کمکم می‌کرد بلندم می‌کرد من وقتی می‌خوردم زمین یه خورده گریه می‌کردم میدیدم خب کسی نیست بلندم کنه خودم بلند میشدم و من توصیه می‌کنم به پدر مادرها که اگه بچه‌‌شون خورد زمین (فیزیکی‌ها) یه بچه سه ساله می‌خوره زمین دو ساله میخوره زمین بلندش نکنید وایستید بالا سرش تشویقش کنید به بلند شدن تا این تهدیدها رو تبدیل بکنن به فرصت.

( پ.ب): مرسی مرسی، حالا شرایط چطوره تو ایران؟

( ح.ا ): شرایط بحرانیه شرایط اصلاً هم خوب نیست ایده‌ال نیست. اگه ما الان بگیم که شرایط خیلی عالیه باید یه آدمی باشیم که فرق خوب و بد رو نمی‌فهمه

( پ.ب): یا نفع‌هایی میبریم که، آره ؟

( ح.ا ): نه اصلاً خوب نیست آقا واقعیت رو من می‌گم مهم هم نیست که الان حرف‌های من رو کی می‌خواد و چه جوری می‌خواد تعبیر بکنه اگه من بگم این شرایط عالیه این من باید یه آدمه احمقی باشم که یه شرایط بد رو به عنوان یه شرایط عالی بپذیرم این شرایط بده بحرانی هم هست ولی تو دل این بحران فرصتی وجود داره که تو شرایط عادی وجود نداره. من برمی‌گردم میگم این بحران یعنی مرگ پدرم توش کجا فرصت وجود داره که من توش خودمو رشد بدم ارتقا بدم شاگردامو ارتقا بدم همه‌ی این‌ها رشد بکنه. پس این بحران‌ها هست بپذیرید اگه بفهمیم که ایراد، بپذیریم ایرادی وجود داره حالا بریم دنبال رفعش نگیم حالا که بحرانه ما هم بشینیم گریه کنیم، بشینیم ناله کنیم

( پ.ب):  بی‌عملی نکنیم

( ح.ا ): دقیقاً، هی نندازیم گردن این گردن اون، آی اون مقصره آی دولت مقصره، آی شرکت بیمه من مقصره، آی آقا هر کی مقصره الان این کشتی سوراخه ما توش نشستیم حالا بشینیم هی داد بزینم که سوراخه، به جای این که داد و فریاد بکینم سطل و برداریم به اندازه توانمون آب از این کشتی بریزیم تو دریا تا این کشتی بتونه خودشو به نزدیک‌ترین بندر برسونه. اگه کمک کردیم رسید به نزدیک‌ترین بندر برای تعمیر دوباره می‌تونیم سوارش بشیم)

( پ.ب):  من اجازه هست شما رو ببوسم به نمایندگی از آقایونی که این فایل رو میشنون

( ح.ا ): مرسی مچکرم

( پ.ب):  خیلی قشنگ بود مرسی، مرسی آقای امامی

( ح.ا ): ما اگر که بیایم خودمون رو به خواب بزنیم، خودمون رو به نفهمی بزنیم بگیم نه آقا این کشتی سوراخ نیست، خب بعد این آب انقدر میاد بالا که بعدش می‌گیم می‌فهمیم، واقعاً سوراخ نیست چرا؟ چون انقدر آب اومده بالا که ما تو سطح اقیانوس برای خودمون شناوریم. بعد این اتفاق میفته، نه آقا این هست، مشکل هم هست، بحران هم هست ولی باید بریم حلش کنیم. اولین مساله‌ای که وقتی جایی بحران به وجود میاد سوالی که پیش میاد اینه که چی شده که بحران به وجود اومده؟

بحران زمانی به وجود میاد که شخصی یا اشخاصی، در جایی یا در جاهایی، کاری یا کارهایی را درست انجام نداده‌اند و اون کارهای کوچیک امروز تبدیل شده به یه بحران بزرگ و حالا برگشت اون بحران هم باز با کارهای کوچیک تک تک ماها کنار هم دوباره می‌تونه یه قدرتی رو ایجاد کنه تا این بحران رو برگردونه و این کشتی رو به بندر امن برسونه

( پ.ب):  چه تعبیرهای قشنگی، مرسی. آقای امامی راجع به بحران حالا صحبت کردید میگن بحران چیزیه که قابل پیش‌بینی نیست ولی تو کشور ما خیلی از این چیزا کاملاً قابل پیش‌بینیِ و مردم من مسئولین رو اصلاً کاری ندارم مسئولین گوش نمی‌کنن به حرف ما اینجا، اینجا مردم دارن گوش می‌کنن ببینید مثلاً الان ما هر سال ستاد بحران شب عید داریم که قیمت‌ها رفته بالا، بحران چیزیه که قابل پیش‌بینی نباشه ولی خیلی از این اتفاق‌ها قابل پیش‌بینی هست ما ژاپن هم با هم رفته بودیم و خاطرتون هست چقدر آماده‌ی زلزله و جدیداً  آماده‌ی سونامی چون دیگه واسشون بحران نبود زلزله و سونامی اما یه چیزی مثل افزایش قیمت دلار مثل بهم‌ ریختگی اقتصادی چیزهایی هستش که کاملاً قابل پیش‌بینیِ تو این فضا. یا مثلاً دوره‌ی دوم ریاست جمهوری هر رئیس جمهوری تا اون جایی که سواد من اجازه میده دقیقاً ما چنین چالش‌هایی رو داشتیم چون کارها تموم میشه نگران رای‌های دوره‌ی بعد نیستن و و و از این صحبت‌ها میگم صحبت‌مون هم اصلاً سیاسی نیست کاملاً علمی داریم نگاه می‌کنیم به داستان نظر شما چیه موافق هستید یا اتفاق نظر ندارید لطفاً هم صادقانه بگید اگر هم موافق نیستید این که …

( ح.ا ): خواهش می‌کنم. ببینید اجازه بدید من علمی و سیاسی که نیستم هیچ‌کدومش بذارید تجربی بگم. من نه علمی‌ام نه آدمی‌ام که تحصیلات آکادمیک داشته باشم من تا دیپلم بیشتر ندارم الانم که خب ۸ جلد کتاب نوشتم که ۵ جلدش الان تو بازار جزء پر فروش‌ترین کتاب‌ها تو حوزه‌ی کاری خودم هست

( پ.ب): یعنی به عنوان یه کتاب تخصصی کتابتون وحشتناک پر فروشِ واقعاً عالی دمتون گرم

کتاب نه به نه الان به چاپ بیست و چهارم رسیده –

برای خرید کتاب نه به نه اینجا را کلیک کنید.

نه به نه در فروش بیمه‌های عمر

( پ.ب): بله، ماشاالله، آره انتشارات و اینا رو هم بگین

( ح.ا ): انتشارات نسل نو اندیش که کتاب‌های من رو چاپ میکنه و منتشر میکنه و دوستان می‌تونن که کتاب‌ها رو از طریق سایت من و یا انتشارات تهیه بکنن.

( پ.ب): عزیزانی که کار خدمات دارین که ضروریه که کسایی که کار بیمه می‌کنید از نون شب واجب‌تره بقیه هم به نظر من حتی خوندنش باز خیلی نکته می‌تونن تو کار خودشون پیدا بکنن

( ح.ا ): دقیقاً الان شاید این سوال برای بعضی از دوستانی که از موفقیت‌های من زیاد شاد نمیشن این رو بیان عدد و رقم بزنن. اتفاقاً من چند شب پیش با یکی از همین دوستان صحبت می‌کردم بعد می‌گفتش که آخه این عدد و رقمی که یه نفری من شنیدم تو هواپیما راجع به شما صحبت کرد که اینقدر پول از کتاب بدست آوردی رو من اومدم در یه کتاب ضرب و تقسیم کردم دیدم به عقل جور در نمیاد گفتم خوب لازم نبود اینو در یک کتاب بزنی ۵ تا کتاب رو با هم که جمع میزدی تقسیم می‌کردی میشد این رقم. چرا خودتو اذیت کردی

( پ.ب): واقعاً سود از کتاب کار سختیه که شما ماشالله یعنی من شخصاً حالا ببخشید صحبتتون رو قطع می‌کنم شخصاً کتاب‌های خودم رو اصلاً به دید اقتصادی نمی‌نویسم چون میگم سود نداره و این که شما این عدد و رقم‌ها رو با کتاب دارید باز یه توان‌مندی فوق‌العادست

( ح.ا ): خواهش می‌کنم من از حوزه‌ی کتاب به جز کتاب‌های خودم کتاب‌های دیگه‌ای هم هست کتاب‌هایی که من از خارج از کشور از آمریکا آوردم از دبی آوردم از ژاپن که با هم بودیم من ۱۱ جلد کتاب آوردم از ژاپن که یکیش الان پرورش رویا  هستش که مال آقای کونوسوشه ماتسوشیتا این کتاب الان ترجمه شده تو بازار نسل نواندیش هم ترجمه کرده. نه به محدودیت رو که باز این هم رو تو آمریکا خریدم برای من فرستادن اینم چاپ ۲۰۱۷ بود که از آمریکا برام فرستادن و کتاب‌هایی که من از اجلاس MDRT شخصاً خودم در آمریکا خریدم)

 ( پ.ب):  MDRT دوستان بگیم Million Dollar Round The Table هست فروشندگان بیمه‌ای که بیش از یک میلیون دلار فروش  داشته اند.

( ح.ا ): من اون رو توضیح میدم

( پ.ب):  آها خب پس بگید

( ح.ا ): این کتاب‌ها هم که اومد به بازار کتاب ایران خب من مجموع این‌ها رو که حساب کردم و دست‌آوردی که داشتم بیش از سه میلیارد تومن من از محل کتاب درآمد کسب کردم و بعد براشون عجیب غریب بود توی این بازاری که کتاب فروش نداره

( پ.ب): که همه میگن کتاب فروشی رو باید جمع کرد

( ح.ا ): آره دقیقاً. و بعد طرف می‌گفتش که کتاب مگه ده درصد پشت جلد بیشتر برات داره؟ گفتم دقیقاً خیلی بیشتر داره چون من کتاب‌هامو ریسک می‌کنم

( پ.ب): خودتون سرمایه میزارید

( ح.ا ): بعد توی بازاری که کسی کتاب نمیخره من میرم خودم می‌گم که آقا کتاب و برای خودم چاپ کن من خودم می‌خوام بفروشم. این هم یکی از اون نکته‌هایی که دوستان فکر می‌کنن بحرانه نباید دست به سرمایه‌گذاری بزنن، نباید دست به ریسک بزنن من ریسک می‌کنم کتاب رو با سرمایه خودم چاپ می‌کنم می‌فروشم می‌بینم نتایجش

( پ.ب): و نوش جونتون

( ح.ا ): دمم گرم

( پ.ب): آره ،چرا دمم گرم؟ بخاطر اینی که من فاصله‌ی کتاب نه به محدودیت آقای جان سی مکسول از تاریخی که توی کتاب فروشی توی آمریکا توی ویترین اومد ظرف ۵ ماه من به بازار کتاب ایران رسوندم این خدمتی که به هموطنام کردم. من مرگ بر آمریکا نمیگم ولی یه جور دیگه طلبامون رو از آمریکا وصول می‌کنم این کتاب رو میارم اینجا میگم انقدر طلبمونه حقمونو از آمریکا می‌گیریم ببینید مدل من اینه چیکار دارم فحش به کسی بدم من به پولی که می‌خوام می‌رسم انقدر بهای اون کتاب رو آمریکا به من پرداخت کرده اون سهمی از اموال من رو که از کشور ؟؟؟)

( پ.ب): حالا چرا مکسول باید پرداخت بکنه؟

( ح.ا ): حالا بالاخره یه روزی که دیدمش از نزدیک حتما میگم که مکسول شما ببین یه بخشی از پول ایران تو کشور شما داره خرج میشه و تو از اون منافعش استفاده میکنی با اجازه‌ت منم اینجا از این منافعت استفاده می‌کنم

( پ.ب): مرسی آقای امامی الان عزیزانی که گوش می‌کنن مخصوصا جوون‌هایی که دارن گوش می‌کنن چیکار کنن؟ و چیکار نکنن؟

( ح.ا ): ببینید من نمی‌تونم بگم چیکار بکنید چیکار نکنید در اون حد نیستم که بخوام کسی رو نصیحت کنم باور کنید در اون حد خودم رو نمی‌دونم به پای شکست نفسیم نذارید من اجازه نمیدم که کسی به من بگه استاد لقب استاد بذاره برای من. اگر که کانال من رو هم دوستان نگاه کنن مگه این که تک‌وتوکی از چشمم در بره اون پوسترهایی که میذارن توش نوشته باشن استاد. چرا میگم نمیذارم بهم بگن استاد چون می‌ترسم باورم بشه که استادم و بعد دیگه شاگردی نکنم اینو به روح برادرم قسم می‌خورم که تنها دلیلی که من اجازه نمیدم بهم بگن استاد اینه وگرنه خوشم میاد یه احترامیه

( پ.ب): جایگاهیه بالاخره

( ح.ا ): جایگاهیه ولی اجازه نمیدم میگم این منو گول میزنه

( پ.ب): و الحق من شما رو همیشه تو کلاس‌های آموزشی خوب دنیا دیدم

( ح.ا ): شما لطف دارید

( پ.ب): دمتون گرم، با هم هلند هم بودیم

( ح.ا ): بله ، سمینار آقای آنتونی رابینز. خب باید یاد بگیرند باید آموزش ببینند ما فکر می‌کنیم دانشگاه که تموم شد آموزش تموم شده. آقا دانشگاه که تموم شد آموزش شروع شده

( پ.ب): چون آموزشی نبود

( ح.ا ): حالا هرچی ما هم نمی‌خوایم کلاس اونارو بیاریم پایین، همین‌جوریش نمی‌تونن مارو ببینن. اون آموزش‌ها خوبه برای این که شما یه مدرکی یه معیاری بدن که آقا این چیزارو بلده ولی تو زندگی شکلش فرق می‌کنه خیلی جاها بهم میگن دکتر امامی من اعتراض میکنم آقا تورو خدا من دکتر نیستم این لقب‌ها رو نچسبونین به من. بعد میگن آخه تو در حد دکتر اطلاعات داری گفتم اگه میخواین بگین، بگین امامی از دانشگاه زندگی دکترا گرفته حالا اینو قبول می‌کنم می‌پذیرم بعد بچه‌هایی که می‌خوان آینده رو داشته باشن اولین چیزی رو که باید برای خودشون سرلوحه کارشون قرار بدن که بذاریم نصیحت‌وار هم نباشه من که انجام می‌دادم میگم بهتره من به این نتیجه رسیدم که باید بدونم چی میخوام

( پ.ب): تکلیفم معلوم باشه

( ح.ا ): دقیقا چی میخوام، بعد چرا میخوام اینو؟ چراییم از خود چی مهم‌تره. چقدر میخوام؟ تا کی میخوام؟

( پ.ب): و چطوری میخوام

( ح.ا ):  حالا وقتی که اینارو دونستم حالا به چی نیاز دارم برای رسیدن به اون ؟

 به کیا نیاز دارم برای رسیدن به اون ؟

( پ.ب): چه مهارت‌هایی نیاز دارم؟

( ح.ا ):  دقیقا. حالا من یه استاد میخوام. ما نمی‌تونیم قهرمان جهان و قهرمان المپیکی رو پیدا کنیم که بگه من بدون استاد به قهرمانی رسیدم امکان نداره من نمی‌پذیرم

( پ.ب): امکان نداره

( ح.ا ): یه وقت هست شما مستقیم مربی بالا سرتونه استاد بالا سرتونه یه وقت غیرمستقیم اصلا استادتم نمی‌بینیش ولی داری با خوندن کتابش با اون چه که راه رو

( پ.ب): با گوش دادن همین فایل

( ح.ا ): این یه بخش کاریه که من انجام دادم حالا دوستان هم دلشون خواست انجام بدن و من با تجربه بهش رسیدم، بخش دیگه‌ش آدمایی وجود دارن که ما میخوایم مثل اونا باشیم من به این آدم‌ها فوق‌العاده بدهکارم فوق‌العاده بدهکارم همیشه مدیون کسایی میدونم خودمو که میگم من میخوام مثل فلانی بشم

( پ.ب): الگوها منظورتونه؟

( ح.ا ): نمی‌خوام اسم الگو بذارم چون وقتی میذارم اسم الگو روش بذاری

( پ.ب): یه ذره سخت میشه

( ح.ا ): آره سخت میشه که تو باید حتما ادای اونو دربیاره

( پ.ب): آها ولی می‌خوام مثل این آدم باشم

( ح.ا ): اصلا من رفتم توی سمینار واقعا هم همین اتفاق افتاد من توی یه سمیناری سخنران اون بالا دیدمش گفتم wow من میخوام مثل این بشم. من قبل از این که آقای برایان تریسی رو فیزیکی ببینمش وقتی که تو فرودگاه‌ها می‌رفتم عکس آقای برایان تریسی بود کتاباشو می‌دیدم هر کتاب‌فروشی می‌رفتم می‌دیدم کتابش هست عکسش هست فرودگاه می‌رفتم یه دفعه گفتم من اگر یه روزی نویسنده بشم میخوام مثل برایان تریسی بشم اون منو مدیون کرده به برایان تریسی و همیشه هر وقت آقای برایان تریسی رو می‌بینم در آغوش می‌گیرم می‌بوسمش تشکر می‌کنم آقای جک کنفیلد رو مثلا وقتی که می‌خواستم من کتاب اولمو داشتم میبردم برای چاپ کتاب اول با یه سری چالش‌هایی مواجه بود که هرکسی میخوند قبولش نداشت برای این که چاپش بکنه ناشرا، من یک کتابی از آقای جک کانفیلد داشتم که هر وقت که ناشری رد می‌کرد اون صفحه رو میخوندم نوشته بود :

من بیش از هزار بار برای چاپ کتابم نه شنیدم هی نه گفتن نه گفتن اونو میخوندم روحیه می‌گرفتم دوباره شروع می‌کردم و بعد جالب بود که نوشته بود رکورد شکسته این کتاب در گینس ثبت شده و الان شما در صنعت بیمه کتابی رو نمی‌بینین که ظرف ۵ سال بتونه به ۲۴ تا چاپ برسه و اونم)

نه به نه در فروش بیمه‌های عمر

با تیراژهای بالا نه ۵۰۰ تا و …

( ح.ا ): حالا جالب اینه که کتاب نه به نه من یا ایده‌های خلاقانه رو بیمه ای‌ها تنها نمیخرن الان نتورکرها افتادن دنبال این که کتاب نه به نه رو بخونن بعد گفتم که خب شما چه جوری این کتاب رو میخونی بدرد نتورک بخوره؟

گفت: بیمه‌شو برمیدارم اینشو برمیدارم و اینو جاش میذارم بعد کتابو میخونم.

ما یه تجربه‌ی جالبی رو هم بگم براتون از دخترم. دختر من تو خونه‌ی ما سخنگوی دولته سخنگوی ملته البته هروقت مادرش و برادرش یه کاری رو نشدنی رو می‌خوان به زعم خودشون اینو میفرستنش جلو که تو بیا اینو انجام بده با بابا مذاکره کنیم  و جالبه که خب از همه شون هم سنش کمتره. بعد میاد تو مذاکره با من میشینه سر میز میریم میریم میریم ۱۵ دقیقه ۲۰ دقیقه مذاکره می‌کنیم نهایتا شکست میخوره تو این مذاکره بعد داداشش میگه دیدی گفتم با بابا بحث نکن با بابا مذاکره نکن تو اگر برنده ۱۰۰ درصد این قضیه باشی با بابا بشینی تو تو اون مذاکره محکوم به شکستی. یه دفعه خیلی جالب گفت، گفتش که تو فکر می‌کنی من شکست خوردم الان من پیروز شدم تو مذاکره با بابا. گفتش که چرا؟گفت دفعه‌های اولی که من با بابا شروع می‌کردم به مذاکره تو ۳۰ ثانیه تو ۱ دقیقه اول شکست میخوردم ولی الان میام تا ۱۵ دقیقه ۲۰ دقیقه رو با بابا پابه پاش میام. بعد بهش گفتم سارا تو چی شده که تو حالا اینجوری می‌تونی موفق باشی تو مذاکره و احساس قدرت میکنی؟ گفت بابا میشه نگم؟ گفتم خب اگه بگی من خیلی خوشحال میشم که تو رمز کارت چیه. گفت کتاب نه به نه شمارو میخونم قبل از هر مذاکره‌ی مهمی که دارم

 ( پ.ب): آقای امامی یه ذره صحبت رو ببریم به این سمت و تموم کنیم چون میدونم محدودیت زمانی دارید و ازتون واقعا ممنونم که این وقتو گذاشتین. من فکر میکنم یکی از مهارت‌های کلیدی تو این زمان و هر زمان، رونق و حتی بازار عالی باشه و هر جای دنیا باشیم توان نه شنیدنمونه و من یه این ویژگی اگه بخوام یه ویژگی راجع به ما بگم از بین این همه ویژگی خوب یکیشو انتخاب کنم اینه،

وقتی یکی به شما میگه نــــه

وقتیه که به شما میگه نـمیشه

وقتیه که به شما میگه نـمیتونی

بعد اون شخصو به غلط کردن میندازی یعنی کسی اگه من بخوام مثلا شما بخواین به من بیمه بفروشی من بگم نمیخرم تازه کار شما شروع میشه اگه بخرم که شما کاری نکردید

( ح.ا ): لذت نمی‌برم

( پ.ب): شما این چالشو دوست دارین ولی اغلب افراد تا به ایده شون میگن نه تا خانوادهشون میگن تو چیزی نمیشی به مشکل میخورن یه ذره راجع به این برامون صحبت کنین و صحبت رو به پایان برسونیم

( ح.ا ): من یه درسی رو یاد گرفتم که :

وقتی شرایط سخت میشه

 تو باید از شرایط سخت‌تر بشی و پشتکارت خیلی بیشتر از قبل بشه

اگه این کارو بکنی تو از شرایط عبور میکنی از سختی‌ها عبور میکنی عقب‌نشینی کردن عقب نشستن و گریه زاری کردن هیچ مساله‌ای رو حل نمیکنه. من این رو یاد گرفتم که اگر کسی بهم راحت بگه بله اونقدر لذت نمی‌برم که با قدرت خودم نه رو به بله تبدیل میکنم .کتاب نه به نه هم همینه میگه تو نه‌ها رو اگه به بله تبدیل کردی هنر کردی کسی که میگه بله بله اگه شرایط عالی باشه که هیچ مشکلی نیست که همه میتونن اینجا باشن. من یه شب سوار هواپیما شده بودم همین طور که تو آسمون ماه رو دیدم سرمو گذاشته بودم به بدنه هواپیما از پنجره داشتم بیرونو نگاه میکردم ناخودآگاه مرور به گذشته کردم و این که آقای برایان تریسی جک کانفیلد تونی رابینز آلن پیز اینارو توی ذهنم یه مروری کردم گفتم خدایا چرا من باید توی ایران به دنیا بیام؟ چرا من باید توی این کشور به دنیا بیام که اینارو این سختی‌ها رو بکشم اینارو ببین چه راحت به اینجا رسیدن اگه من تو آمریکا به دنیا اومده بودم من از اینا واقعا بهتر بودم. چرا این فرصت برای اونا بوده برای من نیست همین طور که به ماه نگاه میکردم یه دفعه یه جرقه تو ذهنم زد گفتم هی پسر اگر اونا توی ایران به دنیا اومده بودن اونا همچین آدمی میشدن که حمید امامی میشدن یا نه؟ به خدا اگه اونا حمید امامی میشدن اگه تونی رابینز تو ایران میومد حمید امامی میشد من پاشو میبوسیدم تو آمریکایی که اگه تو یه خورده استعداد داشه باشی پایینیا تورو کمک میکنن بری بالا بالایی ها هم دستتو میکشن که بیای بالاتر ولی من تو جایی شدم حمید امامی با ۵ سال فقط مدرسه رفتن که پایینیا میکشنت پایین بالاییا هم با لگد تو سرت میزنن حالا اگر از این شرایط)

( پ.ب): وسطیا هم از دو طرف میکشن که

( ح.ا ): از دو طرف میکشن که کش بیای. حالا اگر از اون چاه اومدی بیرون اون موقع میتونی بگی که حمید امامی‌ام من. من برج‌العرب رفته بودم برای یه مراسمی یه جوایزی بود آقای آلن پیز مجری اون برنامه بود. وقتی رزومه منو خوند تعداد کتابام و نشرش و چاپش و اینی که خب چقدر سخنرانی کرده آلن پیز به من لقب مرد معتاد به کار رو داد و برام خیلی، بعد که اومدیم تو آنتراک آقای آلن پیز اومد با من به صحبت کردن و گفتش که برام خیلی جالبه که تو اینقدر سفر کردی و در طول سال میری سخنرانی میکنی و راجع به تحصیلات پرسید گفتم که آلن من فقط تا پنجم ابتدایی بیشتر مدرسه نرفتم گفت واوو وقتی که رزومه تو میخوندم همه سرپا دست میزدن برات اگه اینو میگفتم میدونستم که منفجر میشد سالن گفت واقعا تو فقط ۵ سال فرصت مدرسه رفتن داری؟ گفتم دقیقا آلن اینجوریه گفت تو فوق‌العاده‌ای. خب اگر آقای آلن آقای تونی رابینز آقای جک کانفیلد آقای برایان تریسی تو ایران بودن واقعا به این نقطه میرسیدن؟ نه پس هر کدوم از ما با هر فشار و مشکل اگر یه مقدار مقاومتمون از حداکثر اون فشار یه اپسیلون بیشتر باشه ما ازش رد میشیم.

سختی‌ها و مشکلات هر چقدر که بود

شما فقط کافیه یه گام فراتر از قدرت اون سختی برین

 

شما اونو ضربه فنیش کردین و مدال طلای المپیک رو روی سینه‌تون زدین برای همه‌تون آرزوی موفقیت می‌کنم

( پ.ب): مرسی و جمله آخرتون یه جمله اگه بخواین که یادگاری باشه، جمله خاصی تو ذهنتون هست؟

 من یه جمله بگم از طرف شما برای کسایی که تو کار فروشن،

جمله‌ای که خیلی قشنگ گفتن آقای امامی و من تو ذهنم حک شد گفتن :

هیچ آدمی وجود نداره که یا من نتونم بهش بفروشم

یا نتونم ازش یه چیزی یاد بگیرم

 

واقعا دمتون گرم این یه جمله که من از شما یاد گرفتم و شما جمله‌ای که میخواین بگین رو

حمید امامی :

من کاری رو انجام نمیدم مگر بهتر از دفعه قبل

 

و بچه‌ها میگن تو چرا این همه کتاب میخری میخونی؟ گفتم کتابارو میخرم میخونم که مثل اینا ننویسم و خیلیا میخرن میخونن که مثل اونا بنویسن، خودتون باشین و بهترینه خودتون

محمد پیام بهرام پور : مرسی خیلی دوستون دارم واقعا ممنون مطمئنم لذت بردیم پس نمیگم امیدوارم لذت ببرین خدانگهدارتون

7 دیدگاه . خروج و جدید

ممنون از نظر شما دوست عزیز

سلام استاد
ممنون ازشمابخاطروجودتون
یادم میاد که توی اسفند۹۶ دریک همایش که شمابه بنده افتخاراین رودادیدکه یک عکس یادگاری
باهم بگیریم
پس ازگرفتن عکس بطورناخودآگاه ازدهانم واژه دکتر بیرون پریدکه شما همونجابمن متذکرشدید
که من نه مهندسم نه دکتر
اما امروز باخوندن این مقاله متوجه شدم من بیربطم نگفتم
بقول خودتون شما اززندگی دکتری گرفتین
پس ممنونم جناب دکتر امامی عزیز

درود بر حسن عزیز
ممنونم از لطف شما
دستاورد واقعی زندگی ما تجربیاتی است که با هیچ مدرکی قابل مقایسه نیست.

مثل همیشه عالی و تأثیرگذار

سلام اقای امامی من هر وقت داستان زنگی شما رو مرور میکنم بیشتر عاشق شما و دانسته های شما میشم امید وارم که بهترین شکل ممکن یاد گرفتن رو از شما یاد بگیرم

سلام و عرض ادب آقای امامی عزیز و بزرگوار
خدا رو شکر میکنم که با شخص بزرگی همچون شما آشنا شدم.

پاسخ دهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *