آیا تا کنون رؤیایی در ذهن داشته اید؟

اگر رؤیایی داشته اید، آیا به آن دست یافته اید؟

آیا تا کنون از خودتان پرسیده اید چرا به این دنیا پا گذاشته ام؟

آیا به چیزی فراتر از خود کنونی تان فکر کرده اید؟

اگر پاسختان به پرسش های من منفی است، نتیجه این طرز تفکر چه چیزی را برای شما به ارمغان آورده است؟

آیا فکر میکنید سهم شما از این جهان همین است که اکنون دارید؟

و زندگی بهتر از این و شرایط آرمانی را هرگز نباید آرزو کنید؟

این طرز تفکر شما را به کجا می رساند و در چه جایگاهی قرار می دهد؟ شاید هم آرزو و رؤیایی دارید و منتظر هستید دستی از غیب به کمکتان بیاید و شرایطتان را دگرگون کند؟

به شما قول می دهم اگر انتظار دارید شرایطتان از عالم غیب بهبود پیدا کند، سخت در اشتباهید!

پروردگاری که ما را به این جهان هستی فرستاده تمام ابزار و وسایل مورد نیاز را با ما همراه کرده است تا کاری بزرگ را انجام دهیم و با شکوه و عظمت زندگی کنیم. هر روز که جلوتر می روم به این واقعیت بیشتر اعتقاد پیدا میکنم که عظمت هر انسانی از درونش آغاز می شود و در بیرون از وجودش تجلی پیدا میکند.

در روزهای سختی و تنگدستی ام همیشه منتظر بودم که دستی از آسمان بیرون بیاید و وضعیتم را تغییر دهد. آن قدر با انتظار بیهوده سر کردم که خسته شدم؛ خسته از آنچه نمی خواستم.

در واقع باید اعتراف کنم نمیدانستم چه می خواهم؛ ولی به روشنی برایم مسلم بود که خودِ آن زمانم را و همچنین داشته های آن دوران را نمیخواستم. از خودم فراری بودم. بغضی سنگین گلویم را می فشرد.

هیچ امیدی به آینده ای روشن نداشتم، نه پولی، نه پدری که تکیه گاهم باشد و نه تحصیلات و مدرکی که پشت آن سنگر بگیرم و کم و کاستی های زندگی ام را با آن پر کنم یا حتی امیدی برای به دست آوردن شغلی دولتی با حقوق ثابت و دفترچه بیمه تأمین اجتماعی داشته باشم که خودم را شاد و خوشبخت ببینم و آینده و دوران بازنشستگی ام را با آن ها سر و سامان بدهم.

همه جای آسمان برایم تیره و تار بود و شب و روزش سیاه. سرگردان و بی هدف در خیابان های اطراف دانشگاه تهران پرسه می زدم؛ چون تنها جایی که همیشه به من آرامش می دهد و از حصار ذهن و افکار منفی رهایی ام می بخشد کتابفروشی است. آن روز بدون هیچ اراده و قصد و نیت قبلی، وارد یکی از کتابفروشی های روبروی دانشگاه شدم و کتاب ها را نگاه کردم.

چشمم به کتابی با این عنوان افتاد؛ « به سوی کامیابی » که خیلی به دلم نشست. کتاب را از لا به لای کتاب ها بیرو کشیدم و شروع کردم به ورق زدن و خواندنش. حس همدلی و همزاد پنداری باعث شده بود که نتوانم از کتاب دل بکنم. از طرفی هم پولی در جیب نداشتم که کتاب را بخرم. به محض اینکه از کتابفروشی بیرون آمدم بغضم ترکید.

  • من حتی قدرت خرید یک کتاب را هم ندارم؟ آیا سهم من از این دنیا حتی داشتن یک کتاب هم نیست؟

نوشته های «آنتونی رابینز» را تا جایی که فرصت خواندن داشتم در ذهنم مرور میکردم، احساس قدرت در من زنده شد. به خودم گفتم:

« باید چیزی تغییر کند و آن هم این است که به آزادی برسی و از این زندان رها شوی، تو باید راهی پیدا کنی تا بتوانی کتاب را داشته باشی، آن هم همین امروز »

برای همین نشستم کنار خیابان و لحظاتی فکر کردم؛ ولی به نتیجه ای نرسیدم که چگونه پول خرید کتاب را تهیه کنم. ناگهان جرقه ای در ذهنم زده شد. از جایم بلند شدم و به کتابفروشی بعدی رفتم. همان کتاب را برداشتم و ادامه خواندن آن را شروع کردم. همانطور که کتاب را می خواندم زیر چشمی فروشنده را نگاه میکردم و هر وقت احساس میکردم بیش از حد در فروشگاه ایستاده ام، کتاب را سر جایش می گذاشتم و به کتابفروشی بعدی می رفتم. تقریباً بیش از نیمی از کتاب را به همین صورت خواندم. از یک طرف از خواندن کتاب رایگان و با شیوه هوشمندانه و خلاقانه لذت می بردم و از طرفی هم احساس حقارت میکردم. برای همین در آخرین کتابفروشی، با ناراحتی کتاب را در قفسه قرار دادم. در حال خارج شدن از کتابفروشی بودم که فروشنده صدایم کرد و یک جلد کتاب «به سوی کامیابی» را دستم داد و گفت: «این کتاب مال شماست.»

باتعجب پرسیدم: «مالِ من؟»

او در پاسخ گفت: « بله مالِ شماست »

گفتم: « من که پولی ندادم »

گفت: « اون آقایی که کت و شلوار سورمه ای پوشیده پول کتاب شما رو داده »

کتاب را گرفتم و با سرعت به طرف آن مرد دوییدم. مردی بود با موهای جو گندمی و شیک پوش

سلام کردم و گفتم: «آقا شما پولِ کتاب من رو پرداختید؟»

گفت: «قابلی نداشت.»

گفتم: «خب آخه چرا؟ از کجا می دونستید من این کتاب رو میخوام؟»

گفت: «من از اولین کتاب فروشی که فروشنده کتاب رو از دستت گرفت دیدمت. تو چند تا کتاب فروشی بعدی هم دنبال یک کتاب میگشتم که تو رو هم چنان مشتاق خوندن کتاب دیدم، متوجه شدم دلیلی داره که کتاب رو نمی خری. من هم دیگه عجله داشتم و باید میرفتم؛ چون کتاب مورد نظرم رو پیدا کرده بودم، برای همین پول کتاب رو پرداخت کردم.» سرم را پائین انداختم. نمی خواستم اشک هایم را ببیند، او به من عشق ورزیدن را یاد داد و من آن روز این نکته را از او یاد گرفتم. آن روز خواندن کتاب را ادامه دادم و چون از شرایط گذشته ام به هیچ وجه راضی نبودم، مجبور شدم باور هایم را تغییر دهم و با نویسنده آن کتاب همراه شوم.

سرانجام به خودم گفتم: «کافی است. من یک بار بیشتر فرصت زندگی کردن ندارم و باید یکی از این دو راه را انتخاب کنم. یک راه این است که بپذیرم شرایط همین است و من نقشی در آن ندارم و حالت دوم این است که به گفته های «تونی رابینز» اعتماد کنم و شرایط را تغییر دهم و این بهترین انتخاب و بهترین تصمیم زندگی ام بود!

همین تصمیم باعث شد از اسارت در زندان خودساخته افکار منفی ام بیرون بیایم و به این باور رسیدم که برای رسیدن به بزرگی و عظمت به این دنیا آمده ام تا به رؤیاهایم تحقق بخشم و به دیگران هم کمک کنم تا شاهد به بار نشستن رؤیاهایشان باشند. دریافتم که ادامه دادن سبک زندگی گذشته ام برایم کار ساز نیست. به همین دلیل، شیوه ی جدیدی را برای ادامه زندگی ام در پیش گرفتم.

ابتدا دریافتم که هیچ کسی یک شبه به قله نرسیده است؛ بنابراین من هم باید پله پله بالا بروم و تصمیم گرفتم که هر روز بهتر از روز پیش باشم تا جایی که این بهتر شدن به صورت مستمر و عادتی درونی در بیاید.

اکنون که در حال نوشتن این مطالب هستم در هتل دیپلمات شهر ژنو سوئیس هستم و به بیش از ۷۰% اهدافم دست یافته ام. در روز تولد ۵۷ سالگی ام در سینما آنتونی رابینز در شهر آمستردام هلند پنج روز فوق العاده را پشت سر گذاشتم و هر روز که جلوتر می روم دستیابی به اهداف و رؤیاهایم ساده و ساده تر می شوند. به زودی سفری به سیدنی استرالیا خواهم داشت تا برای دومین بار در سمینار دیگری از آنتونی رابینز شرکت کنم و همچنین سفر به پنجمین قاره جهان را هم تجربه خواهم کرد.

حتی لحظه ای فکر نکنید اگر برای دلتان زندگی کنید و به دنبال خواسته هایتان بروید و آن ها را به دست بیاورید، چه میشود؟

از جایتان برخیزید. وقت آن است که شانستان را بیازمایید و سهمتان از دنیا را درخواست کنید و خودتان را از تن دادن به روزمرگی خلاص کنید. به خودتان اعتقاد و ایمان پیدا کنید. شما هم به این دنیا آمده اید تا رؤیایی را با واقعیت پیوند دهید و در ایجاد تغییر در دنیا سهیم باشید،؛ بنابراین خودتان را دست کم نگیرید.

انسان های بزرگ توانسته اند کاری انجام دهند که پس از مرگشان هم در این دنیا در بین انسان ها ماندگار شوند.

اگر آنها توانسته اند، بی شک شما هم می توانید

پس امتحان کنید 

1 دیدگاه. خروج و جدید

محمد علی شمسی
بهمن ۲۵, ۱۳۹۶ ۷:۵۹ ب.ظ

سلام استاد عزیز
مطالب پر محتوا و خیلی خوبی بود

پاسخ دهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *