هرگز خودت نباش!!!

همه نتایج، هرچقدر هم که با شکوه باشند، در مقایسه با امکانات آینده ناچیز هستند. در سالن ترانزیت فرودگاه در حال خواندن کتاب و منتظر اعلام برای سوارشدن به هواپیما بودم. حس عجیبی داشتم. دلشوره و بی‌قراری باعث شده بود نتوانم تمرکز کنم و مطالب را به درستی درک نمی‌کردم. با توجه به اینکه سفرهای داخلی و خارجی زیادی رفته بودم و تجربه کافی داشتم ولی اصلاً شرایط موجود را دوست نداشتم. برای سوار شدن به هواپیما بی‌تابی می‌کردم. با بی‌حوصلگی کتابم را روی میز کنار دستم گذاشتم و چشمانم را بستم و با ذهن خودم کلنجار می‌رفتم. دلم نمی‌خواست در آن لحظه خودم باشم، البته خودِ تا این لحظه‌ام را نمی‌خواستم. دوست داشتم تغییری ایجاد شود و چیزی عوض شود. بالاخره انتظار به پایان رسید و صدای گوینده از بلندگو پخش شد و مسافرین پرواز به دهلی را به درب خروجی فراخواند و مسافرین به سمت درب خروجی به راه افتادند، احساس آرامش پیدا کردم، و از این که تا لحظاتی دیگر فرودگاه شارجه را به مقصد دهلی ترک می‌کردم خوشحال بودم، ولی این خوشحالی دقایقی پس از قرارگرفتن روی صندلی هواپیما فرو نشست و دوام چندانی نیافت و دوباره حسی که در گذشته داشتم به سراغم آمد. و صندلی‌های هواپیما علی رغم راحتی برایم تبدیل به فضایی ازار دهنده شد، و احساس می‌کردم باز هم باید چیزی تغییر کند، و آنچه که می‌خواستم این نبودکه الآن هستم
هواپیما از زمین بلند شد هم‌چنانکه از پنجره هواپیما به بیرون نگاه می‌کردم، در یک لحظه صحنه‌هایی از فیلم مستند تاریخچه پرواز یا داستان پرواز در ذهنم نقش بست، نخستین هواپیمایی که به پرواز درآمده بود چه لحظات باشکوهی بوده نگاه‌ها و گوش‌ها به رادیوها و تلویزیون‌ها بود.
تمام شبکه‌های رسانه‌ای دنیا تحقق یافتن رؤیای انسان را در حوزه پرواز پوشش خبری داده بودند. هم‌چنین روزنامه‌های آن روزگار چقدر صحنه‌ای باشکوه و غرور آمیز بود و آن روز با شکوه‌ترین و بزرگ‌ترین دستاورد بشر نام گرفت سال‌ها گذشت و پرواز انسان به یک اتفاق عادی تبدیل گردید، و سفرهای هواپیمای دیگر در انحصار افراد خاص نبود و افراد عادی هم توانستند پرواز با پرنده آهنین را تجربه کنند. هنوز تب و تاب پرواز انسان در آسمان بطور کامل فروش نکرده بود. که انسان به یکی دیگر از رؤیاهایش دست یافت.

در سال ۱۹۶۱ زمانی که روس‌ها در دوران جنگ سرد، برای قدرت‌نمایی کارت جدیدی را در زندگی بشر رو کردند، و برای نخستین بار انسان را به فضا فرستادند و این قهرمان چشم آبی روس‌ها کسی نبود جز یوری گاگارین، و باز یک بار دیگر شاهد رخدادی بزرگ و با شکوه بود،

 

 

تمامی رسانه‌های جهان چشم‌ها را به صفحه تلویزیون‌ها و گوش‌ها را به رادیوها چسبانده بودند، نفس در سینه‌ها حبس شده بود، مردم اضطراب و دلشوره عجیبی داشتند، شدت ضربان و تپش قلب‌ها به حدی بود که صدای قلبت را به راحتی گوش می‌شنید. پایان این نمایش غیر قابل پیش‌بینی و بسیار سخت بود و هر لحظه امکان وقوع اتفاقی عجیب وحشتانک وجود داشت، در نهایت این مأموریت هم برای انسان با موفقیت به سرانجام رسید. روح جستجو گر و سیری ناپذیر انسان، باز هم به دنبال تغییر و بالاتر رفتن و به آنچه که به دست آورده بود راضی و خشنود نبود این بار انسان تصمیم گرفت رفتن به فضا را پایان این ماجرا نداند و پا را فراتر از این رؤیا گذاشت و تصمیم گرفت انسانی را روی سطح ماه پیاده کند و دوباره به زمین برگرداند. آن هم صحیح و سالم. هشت سال بعد این بار نوبت به قدرت‌نمایی رقیب و حریف روس‌ها رسید. و یکبار دیگر مردم سراسر دنیا پای تلویزیون‌های‌شان کشانده شدند و میخکوب نشسته بودند تا ببینند سرانجام نیل آرمسترانگ و همسفرش چه خواهد شد، پیش‌داوری‌ها و شرط‌بندی بر سر این که آیا نمایندگان انسان می‌توانند در این مأموریت هم سربلند از آزمایش بیرون بیاییند؟ همه جا صحبت از این ماجراجویی انسان بود، در آن روزگار ده سالگی‌ام را پشت سر گذاشتم. در حالی که تلویزیون نداشتیم ولی آن روز را به خاطر دارم مادرم درها و پنجره‌ها را محکم بسته بود و اجازه نمی‌داد ما از جای‌مان بلند شویم. به شدت می‌ترسیدیم، عده‌ای اعتقاد داشتند چنین تحرکاتی ورود به خط قرمزهای خداوند است، گروهی اعتقاد داشتند دو ابر قدرت می‌خواهند دنیا را با چنین مسابقاتی به نابودی بکشند. و گروهی ورود انسان به کره ماه را پایان زندگی بشر می‌دانستند.

بالاخره انتظارها به پایان سید و سفینه در کره ماه آرام گرفت و نیل آرمسترانگ از پله‌های نردبان پیاده شد و لحظه‌ای تاریخی دیگر را برای موفقیت انسان در دفتر روزگار ثبت کرد. و مدت‌ها ذهن مردم سراسر دنیا درگیر این دستاورد بشر بود و همه جا صحبت از این پیروزی با شکوه بود، جشن‌هایی که تا قبل از این موفقیت به افتخار یوری گاگارین برگزار می‌شد و سفرهای دور دنیا و نامگذاری خیابان‌ها و دعوت سران کشورها از یوری گاگارین جای خود را به قهرمان آن روز دنیا داد. نیل آرمسترانگ و همسفرش، چقدر بی رحمانه است تقسیم افتخارات و نوشتن تاریخ، همسفر آرمسترانگ فقط یک گام پشت سر همکارش گام بر می‌داشت و پس از او روی سطح ماه به حرکت درآمد ولی نام نیل آرمسترانگ جاودانه شد. آیا واقعاً این قدر تفاوت قائل شدن بین نفر اول و نفر دوم عادلانه است؟
به هر حال این یک قانون است که توسط بشر به ثبت رسیده است اکنون که نزدیک نیم قرن از آن رویداد می‌گذرد چه تغییرات بزرگی در صنعت هوانوردی و فضانوردی رخ داده است؟ و این تغییرات تا کجا پیش خواهد رفت و یا باید پیش برود؟ امروزه با بیست و پنج میلیون دلار می‌توان به عنوان یک توریست فضایی به ایستگاه فضایی سفر کنی. و ذهن بشر درگیر زندگی کردن در سایر کرات است، و به آنچه که تا به امروز به آن دست پیدا کرده است راضی نیست و راضی‌اش نخواهد کرد، این نارضایتی باعث پیشرفت روزافزون انسان می‌شود، و هر لحظه به دنبال اوج گرفتن بیشتر، هر لحظه بالا و بالا و بالاتر و حتی از بالاتر هم بالاتر و این یعنی:
احساس مسئولیت داشتن نسبت به خود و جهان پیرامون‌مان.
راضی نشدن به آنچه که هستیم و آن جایی که قرار داریم.
شاید این پرسش در ذهن شما هم ایجاد شود که نارضایتی باعث عدم آرامش و آسایش ما خواهد شد، و قرار است این تغییر و تحولات تا کجا ادامه پیدا کند؟ پاسخ من به خودم این است تا بی‌نهایت تا جایی که نمی‌دانم باید چه شکلی باشد، تا جایی که در توان انسان است. چون انسان موجودی است ناشناخته، با ظرفیتی نامحدود و بی‌انتها، اگر قرار بود به آنچه که هستیم راضی شویم و به آن چه که ساخته‌ایم قانع باشیم و اکتفا کنیم. و در رویا سه قرن گذشته زندگی می‌کردیم دنیا چه شکلی و چه وضعیتی داشت؟
و باید به خودمان پاسخ می‌دادیم چرا به این دنیا آمده‌ایم؟
و اگر به هر آنچه که به دست آورده‌ایم قانع باشیم، به معنای آن است که این همه آنچه که می‌توانستیم انجام بدهیم بوده است. و از آخرین شاهکاری که آفریده‌ایم دیگر نباید به زندگی ادامه دهیم؟
و این یعنی پایان زندگی و مأموریت انسان؟
یا آنچه را که از نسل پیشین تحویل گرفته‌ایم را تبدیل به بهتر کرده و تحویل نسل بعدی بدهیم تا آن ها هم با ایجاد تغییراتی و تبدیل کردن آن به بهتر و کامل‌تر برای آینده‌گانش به ارث بگذارد.
بنابراین اگر چیزی خلق شده است پس می‌توانسته بهتر هم باشد. و باید آن را بهبود بخشید و اگر قرار است چیزی بهبود یابد چرا من نباشم آن کسی که باید این نقش را ایفا کند و افتخار بهتر کردن آن را نصیب خودم کنم؟
و این مسئولیت را بپذیرم که اگر چیزی را به وجود آورده‌اند بهترش کنم و اگر چیزی تاکنون به وجود نیامده من به وجود آورنده‌اش باشم تا دیگران نقش ارتقاء دهنده‌اش را بازی کنند. صدای مهماندار از بلندگو پخش شد و خبر نزدیک‌شدن به فرودگاه مقصد را اعلام کرد. و باعث پاره شدن رشته افکارم شد. نهیبی به خودم زدم و گفتم هی فلانی چرا برای خودت تعهد و مسئولیت ایجاد می‌کنی؟ لبخندی زدم و پاسخ خودم را دادم. (تو برای همین به این دنیا آمده‌ای، نه برای چیز دیگر)
به فرودگاه مقصد رسیدم و هواپیما به زمین نشست. از پله‌های هواپیما که پیاده می‌شدم چشمم به درختان و گیاهان زمین‌های اطراف فرودگاه افتاد. و به این فکر کردم که انسان هرچیزی را می‌خواهد بی‌ارزش جلوه دهد آن را با خاک مقایسه می‌کند، در حالی که همین خاک وقتی دانه گندمی را تحویل می‌گیرد و در دل خود جای می‌دهد آن را تبدیل به هزاران دانه گندم می‌کند، و ما چه خودخواهانه و مغرورانه پای خاک گذاشته و خود را برتر از آن می‌دانیم.
آیا از خودمان پرسیده‌ایم چه چیزی به دنیا اضافه کرده‌ایم که باید خاک را به سلطه خود درآوریم؟
ندای درونی‌ام مأموریتی برایم تعریف کرد :
چیزی را از کسی تحویل نگیر مگر آن را تبدیل به چیزی بهتر کنی،
کتابی را نخون مگر آن که فصلی بر آن اضافه کنی،
کنار انسانی ننشین مگر آنکه تأثیر مثبتی از او دریافت کنی و تأثیر مثبتی برآو بگذاری،
روزی را پشت سرمگذار مگر از روز پیش ارزش بر آن افزوده باشی،
قرار نیست معجزه کنیم. قرار نیست نظام آفرینش را در یک چشم به هم زدن دگرگون کنیم. بلکه کافی است با گام‌های کوچک و پی‌درپی هر روزمان را بهتر از دیروزمان به پایان ببریم، و اگر به این تعهد پای بند باشیم در نهایت شاهکاری از خود بر جای خواهیم گذاشت تا برای آنچه که به این دنیا پای گذاشته‌ایم را انجام داده باشیم، و هرگز خودمان نباشیم، چون خودِ الان ما یعنی در گذشته ماندن به دنبال خودی باشیم که تاکنون نبوده‌ایم. چون
(آن که در گذشته است. در گذشته و در گذشتگان را فرصت زندگی نیست)

هرآنچه را که در اختیار گرفته‌ای تبدیل به بهترش کن و در اختیار دیگران قرار بده به دنیا ثابت کنید که اگر شما را نمی‌داشت، چیز ارزشمندی را کم می‌داشت.

 

پاسخ دهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *