یک روز راز را پیدا کردم. آن روز چشمانم را باز کردم و آن را دیدم. راز، با یک اتفاق پیش پا افتاده خودش را به من نشان داد. آن روز در دفتر کارم نشسته بودم که یکی از همکاران بیمه ای وارد دفتر کارم شد و یک دعوت نامه از کیفش در آورد و به من نشان داد و گفت: من به این سمینار دعوت شده‌ام.

در آن لحظه حسی در درونم به حرکت در آمد. نمیدانم که حس حسادت، رقابت یا کنجکاوی بود. چشمم به شماره تلفن روی دعوت نامه افتاد. بر خلاف این که با حفظ کردنی ها مشکل دارم، شماره را در ذهنم مرور می کردم که یادم نرود. ذهنم درگیر بود که اصلاً این سمینار چیست و چرا من دعوت نشده ام؟ بالاخره دوستم خداحافظی کرد و رفت و من بلافاصله گوشی تلفن را برداشتم و زنگ زدم.

با لحنی طلبکارانه پرسیدم چرا من به سمینار شما دعوت نشدم؟ من در حوزه فروش بیمه در شرکتی که فعالیت می کنم، جزء ۱۰ نفر اول در سطح کشور هستم و همینطور نفر اول شرکتم در استان خودم هستم.

چطور شده که من به این سمینار دعوت نشدم؟ خانمی با صدای آرام و با لبخندی که از پشت تلفن هم مشخص بود آراممم کرد و گفت شما هم دعوت هستید. اما باید مبلغ یکصد و هشتاد هزار تومان بابت دو روز حضور در سمینار بپردازید. گفتم خانم محترم دوستم دعوتنامه دارد و مهمان است ولی شما از من پول می خواهید؟ دوباره با لبخند جواب داد که آن دعوتنامه نیست بلکه یک بروشور است که …

آن خانم مشغول صحبت کردن بود که با خودم گفتم ولش کن بابا من که نه همچین پولایی میدم و نه اینجور جاها میرم. خداحافظی کردم وگوشی را گذاشتم.

فکرم درگیر بود. با خودم شروع به گفتگو کردم. دیگر داشتم تصمیم نهایی را برای انصراف از شرکت در سمینار میگرفتم که یکباره صدایی از درونم فریاد کشید و گفت: ای ترسو، تو با دیگران هیچ فرقی نداری. تو هم مثل آنها فکر می کنی، مثل آنها حرف میزنی و مثل آنها تصمیم می گیری. پس دنبال همان ها هم راه بیفت و برو..

به آشپزخانه رفتم و یک چایی برای خودم ریختم. یک برگه کاغذ جلویم گذاشتم و تمام چیزهایی را که با رفتن به این سمینار به دست می آوردم و از دست میدادم، روی کاغذ آوردم.

 

شرکت در سمینار

 

·      چه چیزی را به دست می آورم؟ ·      چه چیزی را از دست میدهم؟

 

·      در بروشور نوشته مشتریان بیشتر و راضی تر                           ·      مبلغ  ۱۸۰،۰۰۰ تومان

 

·      با فروش بیشتر پول بیشتری به دست می آورم                                                               ·      بلیت رفت و برگشت هواپیما
·       
·      پول بیشتر = رفاه بیشتر

 

·      دو روز آخر هفته کنار خانواده
·      صرفه جویی در زمان وجلوگیری از اتلاف وقت (مدیریت زمان)

 

 
·      حضور بیشتر در کنارخانواده (در آینده)  

بنابراین آنچه به دست می آورم، بیشتر از آنچه از دست میدهم خواهد بود. دل را به دریا زدم و پول را به حساب شرکت ریختم.

بالاخره لحظه موعد رسید و من در سالن همایش روی صندلی نشستم. نخستین سخنران، آقای پل مگی مشاور تیم منچستر یونایتد بود.

عنوان سخنرانی پل، برایم عجب وغریب و حتی بی ادبانه بود. «خفه شو، حرکت کن! »

در تمام مدت سخنرانی، ذهنم درگیر این موضوع بود که چرا به جای واژه «ساکت» از واژه «خفه» برای عنوان سخنرانی استفاده کرده بود؟

سمینار تمام شد و تقریبا ۴۲۰ هزارتومان خرج کردم و یک جمله را یاد گرفتم و آن هم اینکه خفه شوم و حرکت کنم!

در هواپیما که نشسته بودم تمام سالهای گذشته زندگی ام را مرور کردم و به یک نتیجه رسیدیم که بزرگترین دشمن من، خودم بودم. در تمام زمان هایی که به ندای منفی درونی ام گوش میکردم و به خودم میگفتم نه این کار تو نیست، تو نمی تونی، اگه ورشکست شدی چی؟ اگه نتونستی از عهده اش بر بیایی چی؟ با خودم دشمنی میکردم. تمام این گفتگوها باعث شدند تا جلوی انجام شدن بسیاری از کارهایی که اگر در زمان خودش انجام میشد ، اکنون جایگاه بالاتری داشتم گرفته شود. همینطور که غرق در این افکار بودم، خانم مهماندار دستور بستن کمربندها را داد.

یکباره به خودم آمدم و متوجه شدم باز هم دشمنی را با خودم شروع کرده ام و باز هم دارم انرژی ذهنی ارزشمندم را صرف چیزی می کنم که دیگر به آن دسترسی ندارم. گذشته، چیزی بود که اصلا نمیتوانستم تغیرش بدهم. تنها میتوانستم از آن درس بگیرم. دوباره به خودم گفتم خفه شو وحرکت کن!

برق شادی در چشمانم درخشید. راز را پیدا کرده بودم. هر چیزی بهایی دارد. در تمام این سالها بهای به دست آوردن این راز را پرداختم و بالاخره آن را پیدا کردم. آیا میخواهید آن را به شما هم نشان بدهم؟ یک کتاب از انتشارات نسل نو اندیش تهیه کنید. در صفحه دوم آن نوشته: مساله این نیست که خرید کتاب چقدر گران تمام میشود. آیا تا به حال برایتان پیش آمده که کتابی را بردارید و به آن نگاه کنید؟ اول روی جلد را نگاه می کنید و بعد بلافاصله به قیمتش نگاه می کنید، درست است؟

آیا تا به حال شده که از کتابی خوشتان بیاید اما به خاطر قیمتش آن را سر جایش بگذارید؟

این مساله بارها برای من پیش آمده است. اکنون تا ندای منفی درونی ام به من میگوید گران است،  پاسخ میدهم خفه شو، حرکت کن!  کتاب را می خرم و هر روز دانش خودم را افزایش میدهم.

راز، همان تابلویی است که باید برای خودمان به تصویر بکشیم.

تصویری از آینده، تصویری که وقتی به سمتش میرویم و میخوایم به آن دست بزنیم، به هم میریزد و تکه تکه میشود و به صورت قطعاتی از یک پازل در می آید که باید با دقت کنار هم بچینیم تا آن تصویر زیبا و دلخواه را به ما بدهد.

 

برای کشف راز، باید راز خلقت را بدانیم. بدانیم که چرا پروردگار، ما را خلق کرده است و برای انجام چه ماموریتی روی این کره خاکی پا گذاشته ایم؟ برای انجام چنین ماموریتی چه امکاناتی در اختیارمان قرار گرفته است؟ آیا ما را بدون هیچ هدفی به این دنیا فرستاده اند؟

برای کشف راز،  ابتدا باید خودمان را بشناسیم و این مهم زمانی اتفاق می افتد که قلم وکاغذ را برداریم و برای خودمان قیمت بگذاریم.

آیا به دنبال کتابی جامع برای پیدا کردن راز زندگی خود هستید ؟

چرا  کتاب نقشه گنج ،نوشته حمید امامی را مطالعه نمی کنید ؟

هیچ مقاومتی از خودتان نشان ندهید و نگویید مگر میشود آدم روی خودش قیمت بگذارد؟

بله آدم باید روی خودش قیمت بگذارد و بعد از آن ببیند آیا به اندازه قیمتش کار انجام داده است یا نه ؟

قیمتی که برای خودمان میگذاریم باعث میشود تا یک شاخص به دست بیاوریم و ببینیم در کجا قرار گرفته ایم؟

پس شروع کنید از موی سر تا ناخن های پایتان و تمام اجزای درونی و بیرونی بدنتان را به ریال  قیمت گذاری کنید.

می خواهید بدانید قیمت موی سرتان چقدر است؟

می توانید از یک بیمار سرطانی که شیمی درمانی کرده و یا از یک کلینیک زیبایی بپرسید که برای داشتن موی طبیعی قابل رشد وقابل شستشو و هماهنگ باسیستم بدن، چقدر هزینه لازم است؟

پوست: قیمت هر سانتیمتر مربع از پوستتان را می توانید از دختر جوانی که صورتش با اسید سوخته بپرسید.

به همین شکل ادامه دهید :

ابرو، مژه، چشم، گوش، حلق، بینی، لب، دندان، زبان، چانه، کبد، کلیه، دست، پا، ناخن، قلب، مغز و …

آن وقت متوجه میشوید ارزشش اجزای بدن شما وامکاناتی که در اختیارتان قرار گرفته است، تا بی نهایت است.

آیا از خودتان پرسیده اید چرا این امکانات در اختیار من قرار گرفته؟

آیا به اندازه ارزش این امکانات بازدهی داشته ام؟

آیا بدون هیچ هدفی به این دنیا آمده ام؟

آیا فکر نمی کنید با گرانترین ماشین دنیا، تنها دارید مسافرکشی می کنید؟

آیا از این همه امکانات، به درستی استفاده می کنید؟

آیا قدردان این نعمت ها هستید؟

آیا از زندگی تان لذت می برید؟

آیا از پروردگارتان سپاسگزار هستید؟

بله من راز را پیدا کردم. راز خود من هستم و این راز در درون من وجود دارد.

در وجود همه ما رازی درون گاو صندوقی نهفته است. رمز این گاوصندوق را باید خود ما پیدا کنیم تا بتوانیم از آن استفاده کنیم. بگردید وآن رمز را در درون خودتان بیابید.

دلیل این که شما منحصربه فرد آفریده شده اید چیست؟

اثر انگشت منحصر به فرد، چشمان منحصر به فرد و هزاران ویژگی منحصر به فردی که بشر تاکنون به آنها پی نبرده است چه چیزی را میخواهد به ما نشان دهد؟

من به دنیا آمده ام تا با کشف این راز، شکل دنیا را تغییر دهم و اثری پایدار بر دنیا بگذارم و کمک کنم تا خودم و مردم زندگی بهتری داشته باشم.

مهم نیست که شغل من چیست، مهم این است که در انتخاب هایم دقت کنم و بهترین تصمیم ها را بگیریم و دائم با استفاده از رشد شخصی خودم در حرفه ام، بهترین ها را خلق کنم و دنیا را به جایی بهتر برای زندگی انسانها تبدیل کنم.

پاسخ دهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *