زندگی باارزش‌تر از آن است

 

دقایق به‌سرعت می‌گذشتند و باید هر‌چه سریع‌تر به فرودگاه می‌رسیدم. با وجود استرس دیر‌رسیدن به پرواز و ترافیک آزاردهنده شهر تهران و آلودگی هوا، برای سریع‌تر نشستن روی صندلی هواپیما و خواندن کتاب جدیدی که خریده بودم مشتاق بودم و ثانیه‌شماری می‌کردم. اگر شما هم مثل من سفرهای هوایی زیادی داشته باشید، مثلاً در هفته بیش از ده پرواز، متوجه می‌شوید که تأخیر حداقل دو‌ساعته پرواز‌ موضوعی بسیار عادی است.

برای همین امیدوار بودم که این پرواز هم کمی تأخیر داشته باشد تا به‌موقع به آن برسم. شماره ۱۹۹ (اطلاعات پرواز فرودگاه مهرآباد) را گرفتم؛ اما بعد از اعلام شماره پروازم متوجه شدم که پرواز به‌موقع انجام می‌شود و همان موقع هم مسافران در حال دریافت کارت پرواز هستند. این بدترین چیزی بود که انتظار شنیدنش را داشتم. به هر حال، آن روز هم با هر مکافاتی بود خودم را به فرودگاه رساندم و آخرین نفری بودم که کارت پروازم را گرفتم. در همین گیرودار هم چندین‌بار گوشی تلفن همراهم زنگ خورد؛ اما من  به دلیل عجله و استرسم توجهی به آن نکردم. وقتی سوار اتوبوس مسافربری فرودگاه شدم و دیگر خیالم راحت شد که بالاخره به پرواز رسیده‌ام، گوشی‌ام را چک کردم. پیامی دریافت کرده بودم که با التماس از من خواهش می‌کرد تماس تلفنی‌اش را بدون پاسخ نگذارم. هنوز پیام را کامل نخوانده بودم که دوباره تماس گرفت. این بار جواب دادم. خانمی پشت خط بود و با التماس می‌گفت: «آقای امامی این آخرین لحظه‌های زندگی‌مه. از زندگی‌ام سیر شدم و می‌خوام خودکشی کنم و شما تنها کسی هستید که توی این آخرین لحظه‌ها دوست دارم باهاش صحبت کنم تا در آرامش از این دنیا برم.»

وقتی این‌ها را می‌گفت اتوبوس پای پلکان هواپیما رسیده بود. چمدان و کاور لباس‌هایم و یک بسته کتاب همراهم باعث شد نتوانم به گفتگو ادامه دهم. وسایل را روی زمین گذاشتم و در‌حالی‌که به حرف‌هایش گوش می‌دادم گفتم به تصمیم او احترام می‌گذارم. حتماً دلیل محکمی برای این کار دارد و من در موقعیت او نیستم و صلاحیت این را ندارم که به او بگویم تصمیم درستی گرفته ‌است یا خیر؛ اما از او خواستم اجازه دهد من داخل هواپیما شوم تا بتوانم در شرایط بهتری با او صحبت کنم. چند دقیقه بعد وقتی که روی صندلی نشسته بودم دوباره تماس گرفت. با آرامش به حرف‌هایش گوش دادم؛ به تمام گفته‌هایش. هرچند در درونم غوغایی بود. نگرانی و استرس و تحمل فشار حرف‌های یک زنِ در آستانه خودکشی باعث آشفتگی و سردرگمی‌ام شده بود. بدون اینکه بخواهم از تصمیمش منصرفش کنم از او خواهش کردم تا رسیدن من به مقصد و پیاده شدنم از هواپیما، که دو ساعت طول خواهد کشید، هیچ اقدامی نکند؛ همین‌طور از او خواهش کردم گوشی‌اش را برای دو ساعت بعد تنظیم کند تا زنگ هشدار بزند و در طول این مدت یک دوش آب گرم بگیرد و مواردی را که دوست دارد بعد از مرگش دیگران بدانند بنویسد.

ابتدا مقاومت می‌کرد؛ اما به او گفتم: « همان‌طور که اجازه دادم با من تماس بگیرید و وقتم را در اختیارتان قرار دادم شما هم در مقابل من مسئولید و باید به خواسته‌ام عمل کند »

مهمان‌دار هواپیما بالای سرم حاضر شده بود و اصرار می‌کرد گوشی‌ام را خاموش کنم. در نهایت آن خانم قول داد تا رسیدن من به مقصد درخواست‌های مرا انجام دهد. هواپیما به پرواز درآمد، روی آسمان چشم‌هایم را بسته بودم و به این فکر می‌کردم که چقدر مسئولیتم سنگین است. گرچه روی صندلی هواپیما به‌ظاهر آرام گرفته بودم، در وجودم آشوبی بود و باید مأموریتم را به بهترین شکل ممکن به پایان می‌رساندم.

گویا طولانی‌ترین پروازی بود که تجربه می‌کردم. سرانجام هواپیما به زمین نشست. با سرعت از هواپیما پیاده شدم. پس از احوال‌پرسی با میزبانم، که در سالن فرودگاه به انتظارم نشسته بود، به ‌سمت ماشین رفتم. از من پرسید که دوست دارم برای شام چه غذایی را و در چه رستورانی بخورم. لبخند زدم و گفتم :

ترجیح می‌دم سریع‌تر به هتل برسم.

گفت: « آقای امامی خیلی آشفته‌ای. تا حالا چنین حالی رو ازت ندیده بودم.»

ماجرا را برایش تعریف کردم و خواهش کردم سریع‌تر مرا به هتل برساند. در راهروی هتل زنگ گوشی‌ام به صدا درآمد. از کارمند هتل خواهش کردم وسایلم را بیاورد و کارت شناسایی را روی میز گذاشتم. شماره تلفنم را نوشتم، کارت هتل را امضا کردم و بقیه کارها را به عهده آقای اسکندری گذاشتم. کلید اتاقم را گرفتم و با سرعت خودم را به اتاق رساندم و جواب تلفن را دادم. صدای ناله ضعیف زن همراه با صدای گریه خیلی نگرانم کرده بود.

پرسیدم: « در چه حالی؟»

گفت: « چندتا قرص خوردم، ولی هنوز همه‌‌شون رو نخوردم و منتظر شما بودم.»

به او اطمینان دادم که اصلاً قصد منصرف کردنش را ندارم؛ فقط اگر به چند‌ سؤال من پاسخ بدهد، قول می‌دهم کمکش کنم تا در آرامش کامل به هدفش برسد و بدون هیچ مشکلی خودکشی کند. اول از او پرسیدم:

« بگو از کجا با من آشنا شدی؟»

پاسخ داد: « من نماینده بیمه‌‌ام. وضعیت کاری‌ام خیلی بده و درآمدم پاسخ‌گوی هزینه‌های زندگی‌ام نیست. یک ماه پیش با شما آشنا شدم و کتاب ایده‌های خلاقانه شما رو خوندم.»

به او گفتم: « می‌دونستی من در ۲۳ سالگی تجربه خودکشی داشتم؟»

گفت: « بله، اون قسمت رو خوندم.»

گفتم: « می‌دونی که سه بار ورشکست شدم؟»

گفت « بله، این رو هم می‌دونستم.»

پرسیدم: « می‌دونی اگه امشب موفق بشی خودکشی کنی، چه‌کسی از اعماق وجودش می‌سوزه و برات ضجه می‌زنه؟»

گفت « آره، مادرم. قلبش می‌شکنه و تا آخر عمرش عزادار دخترش می‌شه.»

پرسیدم: «در اثر مرگ تو چه‌کسی آسیب جدی می‌بینه و زندگی‌اش با تهدید مواجه می‌شه؟»

گفت:  دختر چهارساله‌‌ام.»

پرسیدم: « یعنی تو این‌قدر خودخواهی که برای راحتی خودت، یک عمر باعث عذاب حداقل دو نفر از عزیزترین‌هات بشی؟»

صدای گریه‌هایش بلند و بلندتر شد.

گفت: « پدرم حدود دو سال پیش در اثر فشار مشکلات زندگی خودکشی کرد و ما رو تنها گذاشت و همسرم هم نزدیک به یک ساله که ما رو ترک کرده. دیگه تحمل این زندگی رو ندارم.»

گفتم: « باشه اشکال نداره. اگه واقعاً فکر می کنی این تنها راه و بهترین اقدام برای راحت شدنه، من حرفی ندارم و بهت کمک می‌کنم تا راحت‌تر بمیری. فقط یه سؤال دیگه رو هم جواب بده تا اون‌وقت راهکاری برای آروم‌تر مردن بهت نشون بدم»

پرسیدم: «ترجیح می‌دی بعد از مرگت یک میلیارد تومان پول در اختیار مادر و دخترت قرار بگیره و دخترت روزگار و آینده خوبی رو تجربه کنه یا گرفتار دربه‌دری و گدایی و فقر باشه؟»

گفت: «خب معلومه با یک میلیارد تومان، زندگی‌اش خیلی بهتره.»

گفتم :« اگه قرار باشه بعد از یک ماه، من یه میلیارد تومان بهت بدم، حاضری یه ماه صبر کنی و خودکشی نکنی؟»

گفت: « شما می‌خواید من تا اون‌موقع منصرف بشم؟»

گفتم: « نه، قسم می‌خورم این پول رو به تو می دم؛ فقط یه شرط داره»

پرسید: « چه شرطی؟»

گفتم: « برای تو که فرقی نمی‌کنه با کبد و کلیه و قلب و چشم و سایر اعضای ارزشمند و قابل انتقال و پیوند به اشخاص نیازمند بری زیر خاک یا نه؛ اما با این اهداها چون چند تا آدم رو از مرگ نجات می‌دی و اون‌ها رو به زندگی بر‌می‌گردونی.

به‌جای ده، دوازده نفر هم فقط خودت تنهایی می‌میری. نظرت چیه؟»

مکثی کرد و پرسید: «خب منظورتون؟»

گفتم: « هیچی تو این اعضا رو تا یک ماه آینده به افراد نیازمند هدیه کن و من هم ۱۰% پولی که از اون‌ها دریافت می‌کنم رو به تو می‌دم و ۹۰% رو هم برای خودم بر‌می‌دارم. این‌طوری یک میلیارد گیر بچه و مادر تو می‌آد و نُه میلیارد هم گیر من. کلی هم سود می‌کنیم. نظرت چیه؟»

این را گفتم و بلافاصله پرسیدم: «خب کی آمادگی داری قرار‌دادمون رو اجرایی کنیم؟»

گفت: « مگه من احمقم؟!»

گفتم: « من که به شما توهینی نکردم! مگه پذیرفتن چنین پیشنهادی احمقانه است؟»

گفت: « آره»

گفتم: « چشم‌ پوشیدن از یک میلیارد چطور؟ و اینکه باید صحیح و سالم و با خودکشی از دنیا بری؟

کدوم احمقانه است؟

گفت: «هر دو حالت احمقانه است.»

پرسیدم: «به نظرت عاقلانه‌ترین راه کدومه؟»

گفت: «اینکه از جام بلند شم و بقیه قرص‌ها رو بریزم دور و با قدرت به زندگی ادامه بدم.»

گفتم: «خیلی عالیه، می‌دونی وقتی من به سن الان تو بودم شرایطم به‌ شدت بدتر از امروز تو بود؟

ولی امیدوارم وقتی‌که تو به سن الان من رسیدی اون‌قدر خوب فکر کرده باشی و به تبعش کار کرده باشی که چندین برابر شرایطت بهتر از شرایط من در سن امروزم باشه.

گفت: چشم.

همین جا قول می‌دم دخترم رو به جایگاهی برسونم که لیاقتش رو داره و برای کشورم افتخار‌آفرینی کنم. این مأموریت من در ادامه زندگی‌مه. خوشحالم که چشم‌های من رو به روی خودم باز کردید تا بتونم مثل شما تو زندگی مأموریت بزرگی داشته باشم.

2 دیدگاه . خروج و جدید

ممنون از مقاله قشنگتون
خیلی خیلیی لذت بردم
ای کاش این مقاله بدست دختران سرزمینم میرسید تا اینطور ناشیانه ای به زندگی خود پایان نمیدادند.

ممنون از شما که با دقت ویژه ای این مقاله را خواندید
ما تمام تلاش خودمان را در انتشار این پست انجام میدهیم.

پاسخ دهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *