انتخاب­ها و تصمیم ­گیری­های فراوانی در زندگی­ام انجام داده­ام؛ اما یکی از ارزشمندترین آن­ها، که عامل اصلی پیشرفت در تمامی مراحل زندگی­ام بوده، هم­نشینی با آدم­های بزرگ و موفق دنیاست؛ کسانی که تغییرات و تحولات عظیمی در دنیا ایجاد کرده­اند. من این افراد را به خانه­ام دعوت کرده­ام. به همین دلیل، هر وقت اراده کنم و از آن­ها درخواست کنم با من هم­کلام می­شوند. به من درس می­دهند و تجربیات و راه روشن خود را در اختیارم می­گذارند.

از سوی دیگر، پذیرایی از این میهمانان باارزش هیچ هزینه ای برای من ندارد؛ بلکه آن­ها برای خودم، خانواده­ام یا بهتر بگویم نسل آینده­ام ارزش­آفرینی می­کنند. من در خانه­ام، محل کارم و سفرهایم مردان و زنان بزرگی را به همراه دارم که صبورانه مرا تحمل کرده و اندیشه­های نابشان را سخاوتمندانه در اختیارم می­گذارند. این میهمانان، دیل کارنگی، کلمنت استون، ناپلئون هیل، آنتونی رابینز، برایان تریسی، جک کنفیلد و ریچارد برانسون هستند و گل سرسبدشان هم استیو جابز است؛ گرسنه و دیوانه­ای که عاشقانه دوستش دارم. کسی که به من یاد داد هرچقدر دیوانه­تر باشی، بالاتر می­روی و هرچقدر گرسنه­تر باشی، بیشتر اوج می­گیری.

استیو جابز اسطوره و الگوی زندگی من برای رسیدن به آرزوهایم است و من جمله جادویی و پرمحتوای او را هر روز بارها و بارها با خود تکرار می کنم: «احمق باش و گرسنه.» هرگاه عمیقاً، به این جمله فکر می کنم به این نتیجه می­رسم که چنین جمله استثنایی­ای فقط باید از ذهن استثنایی انسانی منحصر به فرد چون استیو جابز تراوش کند.

باید به انسانی متفاوت تبدیل شوی تا نابغه­ها را بفهمی و آن­ها را درک کنی. باید ذهنی دیوانه و طبعی گرسنه و سیری­ناپذیر داشته باشی تا بتوانی بر فراز قله­ها دیده شوی.

در خانه­ام پذیرای بیش از یک صد نفر از بزرگان دنیا هستم و آن­ها در گران­قیمت­ترین و ارزشمندترین قسمت خانه من جا خوش کرده­اند. آن­ها با حضور گرم و صمیمی­شان کتابخانه مرا رونق بخشیده­اند. همه آن­ها با شیوه و لحن خاص خود به من آموزش داده و راه را نشانم می­دهند؛ همانند شخصی که در سالن تاریک سینما، هنگام نمایش فیلم، با کمک نور چراغ قوه­اش، مسیر را به شما نشان می دهد و شما را تا صندلی­تان راهنمایی می­کند.

جالب آن که وظیفه این شخص فقط روشن کردن راه جلوی پای شماست و این شما هستید که باید راهتان را تا مقصد ادامه دهید. از این رو، بسیاری از افراد نور را می­بینند و راهشان را پیدا می­کنند؛ اما گمان می­کنند این نور کم است؛ بنابراین در میانه راه از حرکت باز می­ایستد. این افراد انتظار دیگری دارند. آن­ها عاقلانه می­دانند که کسی دستشان را بگیرد و آن­ها را روی صندلی­شان بنشاند! از این رو، حرکت در تاریکی با نور کم را دیوانگی می­دانند و احتمال می­دهند که زمین بخورند؛ اما هنگامی که شما لحظاتی را در سالن تاریک سینما گذارنده باشید و چشمانتان به نور سالن عادت کرده باشد، به راحتی جلوی پایتان را می­بینید.

در این حین، کسانی را می­بینید که تازه وارد سالن شده­اند و با ترس و تردید گام برمی­دارند. آن­ها به صورت غیرطبیعی و شبیه آدم­آهنی­ها گام برمی­دارند و برای حفظ تعادلشان، دست­هایشان را بالا نگه می­دارند. بی­شک از دیدن آن­ها خنده­تان می­گیرد؛ ولی آن­ها مسیرشان را ادامه می­دهند و روی صندلی خود می­نشینند.

حکایت­های آدم­های نابغه هم همین است. آن­ها از هر قسمت فیلم که دلشان بخواهد وارد سالن سینما می­شوند و نگران تاریکی سالن یا شروع فیلم نیستند. آن­ها مشتاق­اند که فیلم را در همین لحظه و از همین جا ببینند. در حقیقت، آن­ها نمی­خواهند انتظار بکشند تا سانس بعدی شروع شود.

من « استیو جابز » را الگوی خود می­دانم؛ زیرا او برای تبدیل شدن به فرد دلخواهش دیوانه ­وار جلو میرفت؛ آن هم در مقابل انسان­های عاقلی که ادعا می­کردند تحقق خواسته­های او امکان ندارد. از سوی دیگر، داشته­ها و دستاوردهای جابز هرگز او را راضی نمی­کردند و او در این زمینه همواره گرسنه بود. او گرسنه خلق کردن چیزی بهتر از تولیدات خود بود. به همین دلیل، پس از تولید هر محصول فریاد می­زد: «نه… نه… این میتونه بهتر از این­ها باشه، باید بهترش رو خلق کنیم.»

دیوانگی و گرسنگی این مرد پایان­ناپذیر بود و تا آخرین لحظات زندگی­اش هم، برای رسیدن به منافع کوتاه­مدت از ارزش­های خود دست نکشید. همین ویژگی او را از گاراژ خانه پدرخوانده­اش تا رسیدن به بزرگترین کمپانی کامپیوتر دنیا ارتقا داد. این ویژگی جوانی پابرهنه را به آن­جا رساند که رئیس­جمهور امریکا به مناسبت درگذشتش در پیامی او را سرمایه­ای ملی خواند. به راستی ثروتی که استیو جابز برای امریکا در هر سال، حتی پس از مرگش، خلق کرد و می­کند بیش از بودجه سالانه چند کشور است! این خاصیت دیوانه­بودن و گرسنه­بودن است. همین خصلت را توماس ادیسون، مادام کوری و … هم داشتند.

دیوانه و گرسنه باش؛

یعنی، با آدم­های معمولی فرق داشته باش و این وجه تمایزی است که شما را از دیگران جدا کرده و به قله می­رساند.

بدین ترتیب، حتی پس از مرگ هم در میان انسان­ها زنده خواهید ­ماند.

پیروی از اصل «دیوانه باش و گرسنه» باعث شد نخستین کنفرانس بین­المللی تخصصی بیمه عمر را در مهرماه سال ۱۳۸۹ در شیراز برگزار کنیم؛ در حالی­که گروهی جوان با میانگین سنی ۲۳ سال به سرپرستی دوست دیوانه­ام آقای مجبتی طباطبایی در کنارمان بودند. هدف این کنفرانس گسترش فرهنگ بیمه عمر بود و ما در پی تحقق شعار «هر ایرانی یک بیمه عمر و سرمایه­گذاری» بودیم؛ موجی که چند نفر دیوانه به راه انداختند؛ اما هر روز ابعاد بیشتری به خود می­گیرد.

از آن روز به بعد، شاهد چاپ کتاب­هایی تخصصی در این زمینه بودیم؛ همچنین پدیدآمدن آموزگاران و مربیان زیادی در حوزه بازاریابی و فروش تخصصی بیمه عمر و این روند همچنان ادامه دارد. پیروی از اصل «دیوانه باش و گرسنه» باعث شد پس از نزدیک شدن به هر هدف، هدف جدیدی برگزینیم؛ بنابراین در حوزه نگارش، من هدفی احمقانه و دیوانه­وار برای خود برگزیده­ام: «دریافت جایزه ادبیات نوبل!»

حالا که دیوانگان مدعی تغییر جهان­اند و به قول استیو جابز، در نهایت، همین دیوانگان دنیا را تغییر خواهند داد؛ پس چرا من یکی از آن­ها نباشم؟! اگر رویا باید آن­قدر بزرگ باشند که دیگران به تو بخندند، دیوانه فرصت کنند و تو را به تمسخر بگیرند، چرا من چنین رویایی نداشته باشم؟! رویایی قدرتمند، رویایی با جذابیت فوق­العاده، آن­قدر قوی که هیچ جاذبه­ای قدرت مقابله با آن را نداشته باشد؛ مانند سفینه­ای فضایی که آن­قدر قدرت دارد تا بر جاذبه زمین غلبه کند و از جو خارج شود و سرنشینان خود را به حالت بی­وزنی برساند. آن­گاه آنان رها و سبکبال شوند.

به همین ترتیب، قدرت و جذابیت رویاهای شما باید آن­قدر زیاد باشد که بر جاذبه­های دیگر غلبه کند. بدین ترتیب، اهداف فرعی نمی­توانند شما را به طرف خود بکشند و از رسیدن به رویاهای حقیقی­تان باز دارند.

اگر مرا دیوانه می­پندارید، به من می­خندید و رویاهایم را به تمسخر می­گیرید، از شما سپاسگزارم؛ چون این رفتار شما باعث می­شود که مطمئن­تر و مصمم­تر از گذشته گام بردارم؛ همچنین به رویاهایم ایمان داشته­باشم و امیدم را از دست ندهم.

چند سال پیش، رویای من نوشتن یک کتاب بود؛ رویایی کاملاً احمقانه! اگر شما هم تا پنجم ابتدایی مدرسه رفته باشید و بیشتر از این، فرصت درس خواندن در مدرسه و بهره­بردن از آموزگار را نداشته باشید، حال مرا درک می­کنید. من با این شرایط می­خواستم کتابی پرفروش را روانه بازار کنم!

در هر حال، این رویای احمقانه در سال ۱۳۹۲ شکل واقعی به خود گرفت و اکنون که این سطرها را مینویسم در حال چاپ چهارمین کتابم هستم!

بله، من هر لحظه سرعتم را بیشتر کرده و اوج می­گیرم. من تمام تمرکزم را بر این گذاشته­ام که هیچ جاذبه­ای جز رویاهایم مرا به سمت خود نکشد. اگر با چاپ اولین کتاب سیر می­شدم و بر گرسنگی­ام غلبه میکردم، امروز به چاپ چهارمین و پنجمین کتابم نمی­رسیدم. این گرسنگی و دیوانگی باعث می­شود لحظه­ای از پا ننشینم و خستگی را از واژگان خود پاک کنم و انرژی و اشتیاق را جایگزین آن­ها نمایم.

 

پاسخ دهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *